|
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!
خوبید؟
یه مدت نبودیم!جاتون خالی رفته بودیم پابوس امام رضا!
ببخشید که خیلی وقت بود آپ نکردم! البته خوب مثل پریا باشم که خوب نیست! هر وقت میری وبش با انبوه پستهای نخونده مواجه می شی!نه اینکه بچم بیکاره!
آخه کامپیوتر ما هنوز درست نشده! هر از چند گاهی میری کافی نت!الآنم دارم با کامپیوتر پری پستو می ذارم!
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت ، زنبیل سنگین را داخل خانه كشید!
پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و میخواست كار بدی را كه تامی كوچولو انجام داده ، به مادرش بگوید!
وقتی مادرش را دید به او گفت: « مامان! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی میكردم و بابا داشت با تلفن صحبت می كرد تامی با یه ماژیك روی دیوار اطاقی را كه شما تازه رنگش كرده اید ، خط خطی كرد ! »
مادر آهی كشید و فریاد زد : « حالا تامی كجاست؟ » و رفت به اطاق تامی كوچولو!
تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود ، وقتی مادر او را پیدا كرد ، سر او داد كشید : « تو پسر خیلی بدی هستی » و بعد تمام ماژیكهایش را شكست و ریخت توی سطل آشغال .
تامی از غصه گریه كرد.
ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازیر شد .
تامی روی دیوار با ماژیك قرمز یك قلب بزرگ كشیده بود و درون قلب نوشته بود:
مادر دوستت دارم!
مادر درحالیكه اشك میریخت به آشپزخانه برگشت و یك تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان كرد!
بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه میگرد!
مامان جونی دوست دارم!
شانسه دیگه!همین که این وبو زدم مودمم سوخید!
مثل اینکه خدا نمی خواد!
چون اصلا سابقه نداشت که کامپیوتر من دو روز بیشتر تو کما باشه! اما این بار مرگ مغزی شده! بازم واسش دعا کنید!
فعلاااااااااااااااااااااا!!!
راستی یادم رفت بگم دلم خیلی واستون تنگیده بود!!!!
هیشی دیگه برید خوش باشید!!!
آهااااااااااااااااااااااا بازم یه راستیه دیگه
همتونو دعا کردمااااااااااااااااااا!!!
این دفه دیگه واقعا برید دیگه!!!!
بای بای!!!!
|